عمو حسن | ... |
گفتم:عمو!چرانمیری لباس نو بگیری؟”
گفت:” اینو #شهیدهمت بهم داده
#یادگاریه"……
#شهیدحـسـن_امـیـرےفـر
#عموحسن معروف جبهه ها
[چهارشنبه 1397-05-31] [ 01:58:00 ب.ظ ] |
خاطرات خاکی
خاطرات هشت سال دفاع مقدس در سنگر جبهه و شهادت شهدای مطهر
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||
#لـبـخـنـدهـاےخــاڪـے مگر_ملائکه_نامحرم_نيستند؟! الله_اکبر…… سر نماز هم بعضی دست بردار نبودند. به محض اینکه قامت می بستی و دستت از دنیا کوتاه می شد و نه راه پس داشتی و نه راه پیش، پچ پچ کردنها شروع می شد. مثلا می خواستند طوری حرف بزنند که معصیت هم نکرده باشند و اگر بعد نماز اعتراض کردی، بگویند ما که با تو نبودیم!! ?اما مگر می شد با آن تکه ها که می آمدند آدم حواسش، جمع نماز باشد!! مثلاً یکی می گفت:«واقعا اینکه می گویند نماز معراج مؤمن است این نمازها را می گویند، نه نماز من و تو را!!!!!»… دیگری پی حرفش را می گرفت که:«من حاضرم هر چى#عملیات رفتم بدهم دو رکعت نماز او را بگیرم.» و سومی:«مگر می دهد پسر!!؟؟» و از این قماش حرفا…. ?….و اگر تبسمی گوشه لبمان می نشست بنا می کردند به تفسیر کردن:«ببین! ببین! الان #ملائک دارند قلقلکش می دهند.»…. و اینجا بود که دیگر نمی توانستیم جلوی خودمان را بگیریم و لبخند تبدیل به خنده می شد، خصوصاً آنجا که می گفتند: «مگرملائکه_نامحرم_نیستند؟» و خودشان جواب می دادند:«خوب لابد با دستکش قلقلک می دهند!!!!»
حملـه #عصبـے که میومد سراغش #ایوب ڪسی بود ڪه #شهلا از زبونش نمی افتاد بی حال یه گوشه نشستہ بود مـرد همسایه رو صدا زدم چونم به لرزش افتاده بود … چرا با خودٺ این کار رو میڪنی؟ ایوب داد میزد: بغضم ترڪید: درد داشٺ … بخدا خودم میتونم درش بیـــــارم …خستم ڪرده… بچه ها ڪنار هم ایستاده بودن و غریبـانه نگاهِ باباشـون میڪردن و آروم آروم اشڪ میریختن #ایوب تنش می لرزید… این دیگه چیه ؟! اشڪامو پاڪ کردم و چیزی نگفتـم.. چون اگر میفهمیـد خیلے از من و بچه ها خجالٺ می کشید.. جـانـبـازشـهـیـد_ایـوب_بـلنـدی
یکے از مسئولین کاروان شهدا مےگفت: پیکر شهدا رو واسه تشییع مےبردن …
افسر عراقی تعریف می کرد :
|
||||||||||||||||||||||||||
|